ادامه (3) ....
من در گذر سالها به این دریافت رسیده ام که در جهان تنها دو گروه از انسانها وجود دارند: قهرمانان و قربانیان. من هر روز تعداد زیادی از بیماران را می بینم که خود را قربانی می دانند. قربانی کودکی خود و والدینشان، قربانی فقر و اعتیاد آنها، قربانی بیماری های ساده و پیچیده و حاد و مزمن و با علاج و بی علاج خود، قربانی رنجها و دردهایشان، قربانی دیگران، قربانی دولت و حتی قربانی خود و ویژگیهای منفی شان که فکر می کنند گریزی از آنها ندارند و با نگاه به شیوه اندیشیدن آنها و سرنوشتشان یک چیز را آموخته ام و آن این است که اهمیتی ندارد که دلیل اینکه می پنداریم قربانی هستیم چیست! حتی اگر بهترین دلایل را هم داشته باشیم چیزی از نتیجه کم نمی کند ... ما قربانی هستیم و معنای قربانی بودن این است که ما "کمتر" هستیم و بسیاری دیگران و چیزها "بیشتر" از ما. ما "پایین" هستیم و رنجها و دردهایمان بر فراز و "بالاتر" از ما و ما "کوچک" هستیم و همه چیز بیش و "بزرگتر" از ما!

در مقابل این دیدگاه، گاهی من این امکان را یافته ام که انسانهای شجاعی چون ترزا را ببینم که قهرمانان دنیای من هستند. کسانی که همیشه بیش اند و بالاتر! انسانهایی که برای من یادآور تصویر مسیح اند که با صلیبی بر دوش و تاجی از خار بر سر و پیکری تازیانه خورده صلیب خود را تا بالای تپه زندگی با افتخار بالا می برند تا تصویری با شکوه از خود بر بالای آن صلیب خلق کنند.

قهرمانانی که هر روز بیدار می شوند و بانگ بر می دارند که صلیب رنجهای من کجاست؟ آن را به من بدهید تا آن را بر دوش گیرم و از تپه دشواریهای زندگی صعود کنم! سهم رنجهای من را از این دنیا به من ببخشید و من با روی گشاده و افتخار آنها را خواهم پذیرفت و اگر بتوانم بار رنج تو را نیز بر دوش خواهم کشید!

برای من ترزا تجسمی زنده از قهرمانانی بود که همیشه با تحسین به آنها نگریسته ام و برای همین بود که نمی خواستم خداحافظی با او را از دست بدهم. من با تمام قلب و با افتخار برای آخرین خداحافظی با او رفتم. ولی چیزی شگفت تر نیز بود. اتفاقی که سه هفته پیش از درگذشت او رخ داد.

او فرمی را برای من فرستاده بود تا امضا کنم. در آن فرم که آن را درخواستهای نهایی مراقبت پزشکی و یا Advance care directive می خوانند او خواسته بود تا نه تنها در صورت ایست قلبی احیا نشود بلکه درخواست کرده بود که حتی از دستگاه تنفسی، تزریق آنتی بیوتیک و از هر عمل دیگری که با مداخله پزشکی زندگی او را طولانی تر کند خودداری به عمل آید. من با کمال تعجب امضا آن را موکول به ملاقات با ترزا کردم زیرا می خواستم دلایل او را درک کنم ومطمئن شوم او می داند که معنای دقیق تصمیم های او چیست. از طرفی به جز یک بار که افتادن از روی ویلچر باعث شکستی استخوان گونه اش در دو ماه اخیر شده بود مشکل حاد جدی دیگری پیش نیامده بود که معنای آن امکان مرگ قریب الوقوع کسی باشد که برای بیش از سی سال مرگ را هر بار با نیروی عشق به زندگی شکست داده بود.

ترزا را آخرین بار دو هفته پیش از درگذشتش در مطب دیدم. مثل همیشه لبخندی شاد بر صورت داشت و نشانی از اضطراب و اندوه بر آن نبود. کمی با من شوخی کرد که اگر برگه را امضا نکنم تقاضا خواهد کرد که پس از مرگش من دکتری باشم که برگه فوت او را امضا می کند. فکر کنم فهمیده بود که چقدر من از این بیزارم که آخرین پزشکی باشم که برگه پیروزی مرگ را بر مبارزه سی ساله او امضا می کند. با کمال آرامش به من گفت که احساس می کند زمان رفتن فرا رسیده است و اگرچه عجله ای برای آن ندارد ولی می داند که زمان زیادی نیز ندارد. برایش توضیح دادم که از نظر پزشکی هیچ دلیلی برای مرگ قریب الوقوع او وجود ندارد اگرچه این امکان همیشه در تمام لحظات سی سال گذشته وجود داشته است. او کاملا مصمم بود ولی در نهایت پذیرفت که اگر مشکل عفونت داشت با آنتی بیوتیک درمان شود و این مورد را شاید برای بازگرداندن آرامش به من پذیرفت و من مدارک را امضا و مهر کردم.

دو شنبه صبح وقتی که پشت میزم نشستم برگه ای روی میزم بود در رابطه با اینکه مترجم ترزا تماس گرفته و اطلاع داده که ترزا دیروز در آرامش درگذشته است.