ادامه 3 ...... چرا فلسفه می خوانیم؟

فلسفه همچنین به ما کمک می کند تا وضوح ذهن خود را از زندگی افزایش دهیم.

تفاوت یک پسر بچه ده ساله با مردی چهل ساله در درک جهان و پیچیدگیهای آن چیست؟
شاید بتوانیم این تفاوت را به صورت نگریستن به دو تصویر یکسان ولی به وضوحی متفاوت تشبیه کنیم. می توان یک تصویر را با وضوح 72 دی پی ای دید و یا 300 دی پی ای. تصویری که یک کودک ده ساله از جهان دارد تصویری است با وضوحی پایین که سالهای زندگی این وضوح را افزایش می دهد.

ولی انسانهای زیادی نیز هستند که وضوح تصویر آنها از زندگی با گذشت سالهای زندگی بر آنان تغییر چندانی نمی کند و تا پایان عمر هم تنها شبهی مبهم و با وضوح کم را از حقیقت زندگی می بینند و تنها گمان می کنند که می دانند زندگی چگونه است زیرا هرگز وضوحی بیشتر از تصویر پیش روی خود ندیده اند.
پس چیزی دیگر باید در زندگی وجود داشته باشد که بتواند وضوح تصویر ما را از زندگی افزایش دهد.
ولی آن چیست که می تواند وضوح دید ما از زندگی و جهان را افزایش دهد؟
آیا شکلی از دانش وجود دارد که بتواند به ما کمک کند که جهان را با وضوح بیشتری ببینیم و راه خود را در هر لحظه تصمیم گیری از زندگی بهتر انتخاب کنیم. تا با آنچه ندانسته و نیندیشیده انجام می دهیم و با وضوح اندک خود از زندگی، جهان خود و دیگران را به دوزخ بدل نسازیم؟
دانشی که بر وضوح تصویر ما از زندگی می افزاید دانش زندگی و زیستن است.

اگر راهی به سوی خروج از دوزخی که در آن گرفتار آمده ایم وجود داشته باشد آن راه تنها از دانستن می گذرد.
می توان فلسفه را به اطلاعات فلسفی فروکاست ولی این فروکاست چیزی به دقت وضوح ما در دیدن جهان نخواهند افزود.
تنها چیزی که ما را متحول می کند "دانشی عمیق" است و نه دانش سطحی و تلاش چنین دانشی نه هدایت ذهن ما به بهشت بلکه تبدیل ما به بهشت است.

راستی اگر همه ما زندگی خود را صادقانه صرف دیدن جهان با وضوح بیشتر می کردیم چه چیزهایی در جهان می توانست تغییر کند؟

انسانهایی در میان ما زیسته اند و امروز هم زندگی می کنند که زندگی و جهان را با دقت بیشتری دیده اند و می بینند.
یکی از دلایل این که ایجاد تغییر در جهان دشوار است این است که ما انسانها با یک وضوح جهان را نمی بینیم.

در هر نسلی تنها اندکی می بینند و نشان می دهند و بسیاری نیز نمی بینند ولی همچنان اصرار دارند که تصویر کم وضوح و اندیشیده نشده آنان از جهان همان حقیقت جهان و دقیق ترین تصویرهاست و هدف نخستین ما این است که اطمینان یابیم که یکی از آنها نیستیم.

آیا فلسفه دانشی زنده است؟

کلامی مشهور از استیون هاوکینگ فیزیکدان بزرگ معاصر وجود دارد که می گوید:
فلسفه مرده است!

ولی آیا براستی فلسفه مرده است؟

این کلام هاوکینگ ریشه در این باور مدرن دارد که علم پاسخگوی تمام سوال هایی است که ما هرگز پرسیده ایم و یا خواهیم پرسید.

ولی آیا براستی علم پاسخگوی تمام سوالهای ماست؟

در میانه جنگ جهانی دوم آزمایشگاههایی در ژاپن اسیران جنگی را مورد آزمایش های بیرحمانه و غیر قابل باوری قرار می دادند. آزمایش هایی مانند اینکه چه اندازه دقیقی از نیروی کشش لازم است که بافتهای زنده اندامهای مختلف بدن از هم جدا شوند. در دهه های بعد آزمایشگاههای بسیاری در کشورهای مختلف دنیا بر روی ساخت سلاحهای شیمیایی و بیولوژیک سرمایه گذاری کردند.

هیچ چیز از لحاظ علمی در رابطه با این آزمایشهای علمی غلط نیست ولی آیا این باور که علم به تنهایی به تمام سوالات ما پاسخ داده است، چیزی را در رابطه با آنچه در جهان ما در حال رخ دادن است نادیده نمی انگارد؟

افلاطون بیش از دو هزار سال پیش نوشت که اگر دانش هدف و نه فضیلت باشد خود به امری اهریمنی بدل می گردد و این خود بیانگر این است که چرا سوالات فلسفی ما از آنچه از اندیشه به عمل ترجمه می کنیم هیچگاه نامربوط و کهنه نخواهند شد.

مردمان هر عصری از تعصبات کور و آگاهی محدود و خرافات عصر خود رنج می برند و فلسفه می تواند به ما کمک کند تا از این خرافات و تعصبات کور رها شویم.

این باور که علم و تنها علم پاسخگوی سوالات ماست تعصب کور عصر ماست که دینی جدید از علم باوری خلق کرده است.
آلبرت انیشتین در نامه ای که در سال 1944 به فیلسوف علم جوانی به نام رابرت تورنتون می نویسد به زیبایی به این نکته اشاره می کند.
او می نویسد:
فلسفه به ما این استقلال را می بخشد تا از تعصبات و باورهای غلط عصر خود رها شویم و این همان چیزی است که بیشتر دانشمندان عصر ما به آن دچار آمده اند. استقلال اندیشه محصول تفکر فلسفی است و این همان چیزی است که به باور من جدا کننده یک دانشمند متخصص و یک اندیشمند ناب جویای حقیقت است.
نکته دیگری که در اندیشه علم گرایی نهفته است این باور است که آنچه به ما انسانها پیشرفت بخشیده است تنها و تنها علم بوده است.