ادامه (3) - بینش تانترا، زیستن بدون محکوم ساختن زندگی
(بخش دوم – آوازهای ساراها):

بعضی چنان در مادیات غرق می شوند که پول را خدای خود می سازند و بعضی با آن چنان به دشمنی بر می خیزند که پول و مادیات را منشا هر آنچه شر است می بینند. بعضی به هیچ چیز بالاتر از ماده و متریال در جهان باور ندارند و بر این باورند که هیچ چیزی جز لذت امروز و آنچه می توان داشت و بر آن غلبه کرد در زندگی وجود ندارد و بعضی بر این باورند که این جهان خاکی و جسم و مادیات منشا آلودگی است و باید آن را کشت و نابود ساخت و از میان برداشت تا بتوان به حقیقتی بالاتر و آسمانی رسید. در تمامی این اندیشه ها باورمندان تنها از چپ به راست و از راست به چپ حرکت می کنند بی آنکه بتوانند هرگز در میانه این دوجهان متمرکز بمانند و نهایت قدرت هر دو را به نیرویی تعالی بخش بدل سازند.

از یک خواست به خواست مقابل می لغزیم و از این جهان به آن جهان رو بر می گردانیم. پیام راه میانه بودا در نگرش تانترایی بر این بینش استوار است که هر آنچه با شدت محکوم می سازیم از پیش به آن آلوده می شویم. آنکه در جستجوی قدرت است دیوانه وار بر قدرت تمرکز دارد و آنکه دشمن قدرت است نیز دیوانه وار بر قدرت متمرکز است. دیوانه وار مادیات را جستن در مادیات گرفتار آمدن است و به دشمنی با مادیات برخواستن نیز باز بر مادیات متمرکز ماندن است. آنکس که دین گرایی متحجر و ایدئولوژیک است مفهومی چهارچوب مند و حقیر از خداوند در ذهن دارد و بر آن متمرکز است و آنکس که خداگریز و اتئیست است نیز به تمامی بر همان مفهوم متمرکز است تنها با این تفاوت که سوی آنها با یکدیگر فرق دارد ولی آنچه بر جهان آنها حکومت می کند و آن را پر می کند یکی باقی می ماند.

بینش تانترا از ما می خواهد مرکز آگاهی خود را از این دام رها سازیم و به این بیماری پایان بخشیم. بودا بر این باور بود که تمام رنج حیات ما از خواهش و تمنای چیزی را داشتن desire آغاز می شود و از این سخن چنین برداشت شده است که هدف بودا نابود ساختن خواست desire است در حالیکه چنین نیست. گفته می شود که یکی از شاگردان بودا نزد او رفت و گفت من هر روز که بر می خیزم تا لحظه ای که به خواب می روم بر این تمرکز دارم که چگونه خواستهای خود را از میان بر دارم ولی نمی دانم چرا هرگز احساس نکرده ام حتی به بیداری نزدیک شده ام. بودا با لبخندی پاسخ داد که : آخرین خواست desire خود را از میان بردارو این چیزی نیست جز خواست desire خواستی desire نداشتن! تانترا در عمل تبیین این نگرش بودا در زندگی است. بی هیچ تمنا و خواهشی زیستن بدون آنکه به دشمنی با خواستن و طلب کردن برآییم.

درک این نگرش تنها از این مسیر ممکن است که درک کنیم پیام اصلی بودا رهایی از چسبندگی attachment است و خواهش desire داشتن تنها تجسمی از این چسبندگی است. زیستن بدون چسبندگی attachment به معنای این است که می توان زندگی را به تمامیت آن زیست ولی به آن چسبندگی نداشت.

داستانی زیبا در این رابطه است که می گوید روزی گدایی شنید که عارفی وارسته در دوردست صحرایی زندگی می کند که راه رهایی از رنج جهان را می داند. گدا که از فقر خود در رنج بود رنج سفر را به جان خرید و سرانجام از مسیری که به او گفته بودند به سرای زندگی عارف رسید و در کمال حیرت قصری دید آراسته با باغهای بزرگ و سرشار از تجمل مادیات و زیبایی. خواست که عارف را ببیند و وقتی به نزد او رسید گفت که تو چگونه عارفی هستی که در چنین تجمل و مادیاتی خود را غرق ساخته ای. عارف با لبخند گفت ولی من آماده ام که همین لحظه همه آن را رها کنم و با تو به سفری بیایم و برایت داستانش را بگویم. سپش دست گدا را گرفت و هر دو از قصر خارج شدند. هنوز چند صد متر دور نشده بودند که گدا به عارف گفت: من کاسه گدایی خود را در قصر جا گذاشته ام اگر ممکن است برگردیم و من آن را بردارم زیرا حیات من به این کاسه بسته است. عارف با لبخند گفت تمام تفاوت این است که من از تمام این قصر می گذرم و تو توان گذشتن از کاسه گدایی خود را نداری.

خرد نهفته در این داستان همان روح کلام بودا برای رهایی از چسبندگی attachment است. آنچه سبب رنج حیات ما می شود و ما را از تعالی transcendence باز می دارد نه مادیات و لذت زندگی و رویاهایمان بلکه چسبندگی attachment به آنهاست.

از همین روست که در ذن گفته می شود زندگی دروازه ای است که تنها یک امپراطور از آن عبور می کند و این دروازه به روی گدایان بسته خواهد ماند زیرا تنها یک امپراطور است که با بی نیازی به این دروازه نزدیک می شود و چون یک امپراطور زیستن یعنی بی نیاز و گسسته detached از نیاز و خواست desire زیستن و دروازه های جهان تنها بر چنین حیاتی گشوده می ماند.