ادامه 2/3....
روایتهای نمادین و بازگشت نمادها
به توییتهای انگلیسی سر میزنم. توییتی هست که از مخاطبان خود میپرسد: شاید به این توجه نکرده باشید، ولی کلیدواژه "عملیات طلوع شیران" اشارهای است به پرچم شیر و خورشید و نشان شیر همزمان که نشان اسرائیل است و تصادفی انتخاب نشده است.
این قرار است آغاز یک دوستی تاریخی و اتحاد باشد که از تاریخ ریشه گرفته است. و تاریخ بازمیگردد.
سپس از امکان شاهزادهای که از هر دو نژاد باشد نوشته بود و زیر پست پر بود از کامنتهای پر احساس از هر ملتی که دوست داشتند ورای جنگ امکانی دیگر ببینند.
یک ایرانی هم یادآوری کرده بود که ایرانی ها دوبار یهودی ها را نجات دادند. یکبار که کورش آنها را از بابل نجات داد و معبد سلیمان را بازسازی کرد و یکبار هم در جنگ جهانی دوم که مردم ایران آنها را چون میهمان خود پذیرفتند و اکنون نوبت آنهاست که این دین تاریخی را پرداخت کنند و ایرانیان را نجات دهند.
زیر همان پست، توییت دیگری بود از یکی از طرفداران ماگا و ترامپ که نوشته بود: «ما باید در کنار اسرائیل بایستیم و ایران را به عصر حجر برگردانیم؛ همانجایی که به آن تعلق دارد.»
زیر آن پست، طرفداران اسرائیلی و هندی وآمریکایی یکسره و به اتحاد مرحبا گفته بودند.
فرزندانمان و اضطراب
مدرسه زنگ میزند که پسرم دچار حمله اضطرابی شده. از مدرسه برش میدارم.
در چهارده سال زندگیاش چندبار و در بازههای کوتاه ایران را دیده است. به من میگوید: "من نگران پدربزرگ و مادربزرگ هستم."
پدر و مادرم را میگوید که از تهران نرفتهاند. میگوید: "میتوانم پساندازم را برایشان بفرستم؟ در تیکتاک خواندهام در بانکها پول نیست. شاید با این پول بتوانند خودشان را به مرز ترکیه برسانند."
بغلش میکنم. نمیداند که مشکل آنها پول نیست. آخرین باری که با آنها صحبت کردم، خیلی ساده گفتند بنزینی نیست برای رفتن و انگیزهای هم نداریم. مطمئن بودند که میخواهند بمانند.
پسرم نمیتوانست انتخابشان را درک کند و خواست به آنها زنگ بزنیم. بر نداشتند. احتمالاً اینترنتی نبود. تمام راه با هم حرف زدیم. وقتی رسیدیم خانه آغوشم را پس داد .
رویارویی با پیشداوریها و خشمها
از او خداحافظی میکنم و اولین مریض در لیستم یک مرد استرالیایی است که نزدیک ده سال است که خودش و خانوادهاش بیمار من هستند.
حالم را میپرسد. بعد حال نزدیکان و خانوادهام را. و بعد گویی که میخواهد از احساسی شخصی و مهم صحبت کند، با لحنی آرامتر که گویی کسی نباید بشنود میگوید:
"راستش از یک چیز خوشحالم. اینکه ایرانیها طعم داروی خودشان را به خودشان چشاندند. اینکه ایگو و نخوت شان را شکستند. امیدوارم اینقدر ادامه دهند که متواضعانه بیایند و تقاضای مذاکره کنند و دفعه بعد به هر جا حمله میکنند، دوبار فکر کنند."
به پایان جنگ فکر کردم و آنچه پس از آن خواهد آمد. تصور دهه شصت و خرابه های غزه و بیروت همزمان در نظرم آمد. دنیای او ساده است. او هیچوقت پیچیدگی های کشور من را درک نخواهد کرد.
حقیقت، انتخاب، و ترس تکاملی ما
به حرفهای او درباره لذت شکسته شدن ایگو بزرگ آنها فکر کردم. به درون خودم نگاه میکنم ببینم چقدر من هم همین احساس را دارم. آیا وقتی که یک برج مسکونی سقوط میکند و هموطنی فریاد میزند: چشم در برابر چشم و خون در برابر خون… کدام احساس را اول تجربه می کنم؟ کدام من است که در درونم دست بالادست را دارد؟
به مجموعه احساساتم نگاه میکنم. به یاد میآورم که با چه وحشتی شیرینی دادنهای بعد از هفت اکتبر را دیده بودم، نمی فهمیدم چطور نمی دیدیند چه در پیش است.
ما انسانها احساسات خطرناکی داریم. پر از اطمینان و تناقض که ما را به هر سو میکشند.
میگویند گلههای شامپانزه وقتی به هم حمله میکنند، یکدیگر را تکهتکه میکنند.
میدانم که در زیر پوست عقلانیت شکننده ما، همان کدهای ژنتیکی به همان شدت فعال است.
هر یک از ما تا جایی میتوانیم بر میلیونها سال غرایض و ترس تکاملی و خشم قبیله ای خود غلبه کنیم.
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر