ادامه (2) ....
شاید پیشتر نیز به این توجه کرده باشید که معمولا وقتی کسی در می گذرد چند هفته تا چند ماه پس از مرگ او، تصویری که از او به یاد بازماندگان می آید شروع به تغییر می کند. همه ما خوبیها و بدیهایی داریم و گاهی ویژگیهای منفی فرد درگذشته آنقدر در حیات او پررنگ بوده اند که تحمل آنها گاها برای اطرافیان دشوار بوده است ولی تنها در عرض چند ماه بازماندگان با به یادآوردن فرد درگذشته با طنز و شوخی یاد از خسیس بودن، بدخلقی، کله شقی و حتی ناراستی و دروغگویی فرد متوفا می کنند که به شکل شگفت انگیزی در زمان حیات او برای آنها غیرقابل تحمل بوده است و سپس با گذشت زمان تمام این ویژگیها در پس تصویر ثابتی قرار می گیرند که کم و بیش تصویری مثبت و قابل احترام است.
مرگ نقطه ای است که فرایند فردیت در آن به پایان می رسد و تصویری ساکن پس از آن باقی می ماند که نه با امید همراه است و نه با انتظار. آنچه که هست برای نخستین بار همان گونه که هست پذیرفته می شود. گویی ناگهان همه چیز حتی سایه های تیره شخصیت معنایی نهایی خود را می یابند و در تصویر ساکن پایانی از تندیس زندگی آن کس که درگذشته است پرده بر می دارند.
از این منظر نیز "یولوژی" مراسمی شگفت انگیز است زیرا چیزی در آن پنهان نمی شود و اگرچه زیباییها مورد تاکید قرار می گیرند ولی کوتاهیها و شکست ها نیز اندیشیده می شوند و تلاش می شود که برای آخرین بار در سایه همه زیبایی ها درک و بخشیده شوند.
اجازه دهید حال که به اینجا رسیدیم از ترزا برایتان بگویم و آنچه از او می دانستم و آنچه از مراسم یولوژی او آموختم. حدود ده ماه پیش بود که برای نخستین بار به همراه مترجمی که زبان اشاره ناشنوایان را می دانست به دیدن من آمد. از قبل ترتیب این را داده بود که تمام پرونده پزشکی اش به مطب من منتقل شود و از همین رو همه اطلاعات لازم با برنامه ریزی دقیق او در دسترس من بود. چیزی که از نخستین دیدارمان به یاد دارم حس شادمانی قلبی است که پس از آن حس کردم. بدن بیمار و رنج کشیده و نحیف او بر روی ویلچر در تضادی عجیب با لبخندی که از لبانش محو نمیشد و برق سرشار از زندگی و هوشمندی چشمانش قرار داشت. وجودش حسی عمیق از شادمانی، اطمینان، هوشمندی، سرعت و وضوح ذهنی را منتقل می کرد.
ترزا اگرچه ناشنوا بود ولی می توانست به وضوح صحبت کند و تنها برای درک بخشی از سخنان مخاطب احتیاج به کمک داشت. بخش بزرگی از صحبت را از طریق لب خوانی در می یافت اگرچه برای اطمینان و احترام اغلب منتظر تکمیل بازگرداندن گفتگو توسط مترجم و تفسیرگر زبان اشاره همراه خود می شد.
با نگاهی به فایل اطلاعات پزشکی او دریافتم که در بیست و نه سالگی بیماری اسکلرودرما در او تشخیص داده شده است و با توجه به شدت بیماری اش به او گفته شده که امید به زندگی او در بهترین حالت چیزی بین ده تا پانزده سال است و او با روحیه و قدرت استثنایی شخصیتش موفق شده بود که نزدیک به بیست سال فراتر از امیدوارانه ترین پیش بینی ها زندگی کند اگرچه این زیستن بهای دردناکی برای او داشت. سی و شش عمل جراحی بزرگ بر جای جای بدن او انجام شده بود و دردی بی رحم و رام نشدنی همراه روز و شب او بود.
به یاد دارم وقتی برای نخستین بار که خواستم بدن رنجور او را معاینه کنم از انگشتان پاهایش شروع کردم زیرا به دلیل اختلال شدید خونرسانی در بیاری اسکلرودرما اندامهای انتهایی بیش از اندامهای دیگر آسیب می بینند و صحنه ای که با خارج کردن جورابهایش در برابرم قرار گرفت پاهایی بود که تنها دو انگشت از ده انگشت بر آنها باقی مانده بود. سایر انگشتها در گذر سالها به دلیل اختلال خونرسانی و عفونت برای نجات جان او قطع شده بودند. سراسر بدن او یا زخم خورده از بیماری بود و یا تیغ جراحان و باور اینکه روحیه بی نظیر او توانسته بود جسمی را که باید سالها پیش می مرد همچنان زنده نگاه دارد دشوار بود.
در ماههای بعد هر بار که او را دیدم چیز شگفت انگیزی که همیشه نظرم را جلب کرد قدرت و استحکام شخصیت ترزا بود. او همیشه موفق می شد که دردها و بیماری خود را چون یک کاغذ دیواری در پشت تصویر باشکوه شخصیت خود قرار دهد که اگرچه دیده می شد ولی سخت بود به جای شخصیت ترزا بر بیماری او تمرکز کرد. بر خلاف بسیاری از بیماران مزمنی که من هر روز می بینم او هرگز درد را به موضوع اصلی مشاوره ما تبدیل نکرد و سعی می کرد تنها بر چگونگی مدیریت بیماری خود و دهها عارضه جانبی آن که از کلیه تا دستگاه گوارشش را به شدت درگیر کرده بود تمرکز کند.
در آغاز سال نو برای من کارت تبریکی آورد که خود درست کرده بود و برای من دقت و ظرافت و زیبایی این کارت دست ساز یادآور انگشتانی بود که حتی به درستی امکان خم شدن نداشتند و من از خود می پرسیدم که او چگونه اینقدر "زیاد" است که چنین بیماری هولناکی در برابر او چنین کوچک می شود. او به وضوح بزرگتر و بالاتر از رنجهایش بود.

نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر