ادامه 2 ...... چرا فلسفه می خوانیم؟
ما در "شدن" خود آزادیم و می توانیم انتخاب کنیم تا یاد بگیریم و تحقق یابیم و یا آنکه زندگی خود را تحقق نایافته به پایان بریم.
ولی هیچکس نمی داند اگر همه ما دست به انتخاب تحقق یافتن بزنیم چه رخ خواهد داد؟ زیرا هرگز جز اندکی از ما این راه را نپیموده ایم.
آیا این همان انتخاب نیست که جهان در انتظارش ما را به آینده می برد؟
تاریکی انتخاب نکردن آگاهی و نپیمودن مسیر دانستن و هراس از تحقق بخشیدن به معنای انسانیت در برابر ماست و آن را پیوسته می بینیم ... هر روز در برابرمان و خیره در چشمانمان ... چون یاد آوری تلخ شکوهی که می توانیم باشیم و نیستیم.
همه آن زشتی و رنجی که در جهان می بینیم حاصل زندگی نسلهای بیشمار از پدران و مادران ما در گذشته و همچنین خود ما در همین امروز است. مایی که تحقق نایافته می میریم و تمام این رنجها و تاریکی را که حاصل هیچ چیز جز انباشت سوی تاریک هر یک از ما نیست در جهان از خود به یادگار می گذاریم.
هر انسانی که دست به سفر آگاهی می زند و با گذر از تاریکی درون خود و سیاهی های جهان بیرون سوی روشن خویش و سوی زیباتر جهان را بیدار می سازد و برای تحقق "همه آن چیزی که خود و جهان می تواند باشد ولی نیست" با شهامت و صادقانه و آزاد می ایستد، سکوت جهان و ستونهای تاریکی را به لرزه در می آورد.
هر بهشتی که در درون هر انسانی تحقق می یابد تصویر جهان و آگاهی را تکامل می بخشد و از سرانگشتان هر قلبی که دیگر دوزخی نیست شکوه انسانیت خواهد رویید.
حقیقت این است که فلسفه می تواند به ما کمک می کند تا انسانهای بهتری باشیم.
در دیالوگهای افلاطون سقراط همیشه با پرسش هایی در رابطه با زندگی ظاهر می شود پرسش هایی مانند:
شهامت چیست؟
عدالت چیست؟
این سوالات در زمان سقراط همان اندازه مهم بودند که امروز، و فرداها نیز از اهمیت آنها نخواهند کاست. چنین سوالاتی هرگز با زمان کهنه نمی شوند.
و همین سقراط است که در دادگاهش خطاب به مردم آتن که خواستار مرگ او هستند با تاکید بر اهمیت ترجمان فلسفه به زیستن به انها می گوید:
شما به آسانی کسی را مانند من در میان خود نخواهید یافت که با تمام وجود و صادقانه به حقیقت احترام بگذارد، عشق بورزد و تلاش کند که حقیقتی را که به آن باور دارد زندگی کند.
این سوالات معنایی عملی در زندگی دارند و از همین روست که سقراط خطاب به ما می گوید:
حتی اگر نتوانم معنای عدالت را با کلمات بیان کنم، آن را زندگی خواهم کرد!
فلسفه هرگز از جهان ، عمل و تغییر آن جدا نبوده است و ما این را به زیبایی در این عبارت هاینریش هاینه شاعر آلمانی قرن نوزدهم می بینیم که:
اندیشه می کوشد تا به کردار تبدیل شود و کلام می کوشد تا تجسد یابد و چنین است که یک انسان با اندیشه خود جهان را شکل می دهد. جهان چیزی جز تجلی خارجی اندیشه نیست.
به باور افلاطون فیلسوف دانشمند علوم کلامی و فلسفی نیست. فیلسوف کسی است که از غار افلاطون که نماد جهان محسوس است خارج می شود و جهان فرم و ایده آل ها را درک می کند و آنگاه که برای رهایی دیگران باز می گردد ، درکی عمیق تر از آزادی، عدالت ، انسانیت و ایده آل هر اندیشه ای دارد.
هدف فیلسوف نه تنها توضیح جهان و آدمی بلکه تغییر جهان درون هر انسانی است برای هدایت آن انسان به سوی نور و خروج از غار و در نهایت اعتلای جهان است به فرم نهایی و کمال خود.
در قلب فلسفه افلاطونی فراموش نکردن حقیقت و نور جهان "لوگوس" قرار دارد زیرا در غار بودن مساوی با فراموشی جهان ایده آل هاست.
فلسفه به یاد داشتن این هدف است که خورشیدی بیرون این غار تاریک زندگی ما وجود دارد و هدف ما خروج از این غار و یافتن آن نوری است که به تمام جهان نور و هدف می بخشد.
در چنین باوری فلسفه بیداری است. بیداری در دانش، آگاهی و نور. در غار جهان ما تنهاییم و در بدن هایی جدا از هم به بند کشیده شده ایم و سایه هایی را که بر دیوار غار میبینیم حقیقت می پنداریم. زندگی ما سرشار است از ترس، تاریکی و تنهایی. فلسفه از تک تک ما می خواهد خود را از زنجیرهای این غار رها سازیم و از غار خارج شویم و در بازگشت خود به غار با رهایی دیگران جهان امکان را در نهایت نور و روشنایی خود محقق سازیم زیرا این تاریکی که ما در آن زندگی می کنیم خود گواه جهانی سرشار از زیبایی و نور است که می تواند تحقق یابد ولی تحقق نایافته مانده است زیرا که ما ایده ها و ایده آلهای زندگی را و آزادی از زنجیر را و بازگشت به نور را فراموش کرده ایم.
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر