2) سایکلوپسها بسیار کهن تر از خدایان و زاده نخستین نسل تایتانها یعنی اورانوس Uranus خدای آسمان و گایا Gaia خدای زمین هستند (در اُدیسه هومر Homer’s Odyssey با داستان سایکلوپس دیگری بر می خوریم که پلیفیموس Polyphemus نام دارد و فرزند پسیدون Poseidon خدای دریا و یک پری دریایی به نام توسا Thoosa است).
- از داستان تولد سایکلوپسها چه چیزی را می توان در مورد آنها دریافت ؟
چیزی که می توانیم از خود بپرسیم این است که چرا رشد نطفه آسمان در بطن زمین و یا رشد نطفه خدای دریاها در یک پری دریایی می تواند به تولد چنین موجود اهریمنی بدل شود؟ نکته اینجاست که هر دوی این داستانها حقیقتی بسیار بزرگ در ظرفی کوچک ریخته می شود. در این داستان اسطوره های تمام فرزندان آسمان و زمین و همه فرزندان خدایان و انسانها به سایکلوپس بدل نمی شوند و در حقیقت خدایان و قهرمانان زیادی از این اتحاد در این داستانها پدید می آیند ولی همیشه ایجاد سایکلوپس امکانی کاملا محتمل است. این داستان نه تنها قابل فهم بلکه به شدت برای همه مردمان در تمام فرهنگها آشناست.
اینکه چگونه اندیشه ای آسمانی که بر پیامبری زمینی نازل می شود می تواند سایکلوپسهایی شکنجه گران مومن کلیسای قرون وسطا را و یا داعش را پدید آورد و چگونه ورود هر فلسفه بزرگی به اذهان کوچک می تواند ایدئولوژی های خطرناک و جنون آمیزی را بسازد که نمونه های آن در طول تاریخ کم نبوده است.
3) سایکلوپسها آدمخوارند و در تاریکی دخمه ها زندگی می کنند و حتی به روایت هسوید پس از تولد آنها از خدای زمین و خدای آسمان، خدای زمان کرونوس Cronus که نخستین زاده آسمان و زمین و پدر زئوس است سایکلوپسها را در دخمه ای در تارتاروس به بند می کشد. سایکلوپسها در روایتها همیشه دهانه غار خود را با سنگی بزرگ می بندند که نوری به داخل وارد نشود.
- آدمخوار بودن سایکلوپس با توضیحاتی که پیشتر داده شد امری قابل درک و حتی هماهنگ با هستی این هیولای یک چشم به نظر می رسد. سایکلوپس از کهن ترین تایتانهاست که از عظمت یک تایتان به هیولایی کم هوش و مخرب سقوط کرده است. سایکلوپس خدایی خویش را کشته است و هشیاری عظیم خدا بودن را به محدودیت بینش هیولایی یک چشم محدود ساخته است.
آدمخواری سایکلوپسها نه فقط نشانی از خشونت این هیولاست بلکه نمادی از این است که چگونه سایکلوپسها می توانند انسانها را نابود کنند و چگونه دشمنی و خشونت آنها در باربر انسانها به آشکاری آدمخواری غولهای یک چشم است. سایکلوپسهای فاشیست، سایکلوپسهای کمونیست، سایکلوپسهای بی خدا، سایکلوپسهای مذهبی، سایکلوپسهای لیبرال ... اگر خوب نگاه کنید همه جا آنها را می بینید و رد خون آدمخواری آنها را بر تاریخ بشری.
برای تحقق کامل سایکلوپس درون خود کافی است که احساس کنید که آنقدر می دانید که آن یک چشم شما برای دیدن حقیقت کافی بوده است و آن قدر خشمگینید که می توانید توجیهی برای نابودی دیگر انسانها در درون خود بیابید.
در داستان هومر پلیفیموس که یک سایکلوپس است عشقی یک طرفه به الهه زیبای دریاها گالاتیا Galatea دارد بی آن که درک کند معشوق او نه تنها او را دوست ندارد بلکه این دو به دو جهان متفاوت متعلق اند. او به دخمه های زمین و گالاتیا به دریا تعلق دارد. در جنون این عشق این این سایکلوپس آکیس Acis جوان که فرزند خدای جنگل و پری رودخانه ها و معشوق گالاتیا است را می کشد. این تراژدی یک بار دیگر بر این نکته مهم سایکلوپس درونی ما اشاره می کند که این غول یک چشم که هیچ جیز جز آنکه آن یک چشمش می بیند را نه می بیند و نه می فهمد می تواند به نام هر چیزی حتی عشق دست به جنایت بزند زیرا یکی از ویژگی های سایکلوپس بودن همیشه محق بودن و ندیدن هیچ چیز دیگری غیر از خود است.
در تاریکی زیستن سایکلوپسها نشان از بیزاری آنها از نور دارد زیرا دیدن و بینایی اصولا چیزی مطلوب غولهای یک چشم نیست. اینکه خدای زمان کرونوس سایکلوپسها را به تارتاروس و عمیق ترین تاریکی ها فرستاد در حقیقت بیان این حقیقت است که اگر سایکلوپس باشیم در نهایت با دست زمان به تاریک ترین تاریکی ها خواهیم رسید و این نه مجازات بلکه تقدیر موجودی است که تاریکی را بر روشنایی و هشیاری محدود را بر گسترش دید خویش ترجیح می دهد.
نظرات
در حال بارگذاری…
ارسال نظر