2)———> در نهایت او موفق می شود که نظر یکی از دوستان دوران کودکیش را جلب کند که امتیاز 4.8 دارد و توسط او به مراسم عروسیش دعوت می شود تا در آن به عنوان نزدیکترین دوست کودکی عروس برای دقایقی برای صدها مهمانی سخنرانی کند که امتیاز همه آنها بالای 4.6 است و این فرصتی استثنایی برای اوست تا با افزایش ناگهانی امتیازهایش به خانه رویایی خود برسد. در این راه برای او حتی این مهم نیست که این به ظاهر دوست کودکی و نوجوانی با نامزد او رابطه داشته و او این را می دانسته است. او چیزهای زیادی از حقیقت درونی و دوست نداشتنی دوست نوجوانی خود می داند ولی قرار است که او در ستایش از تمام خوبیهای او سخن بگوید تا لایکهای ارزشمندی را بگیرد که او را در جامعه مهم تر و ثروتمند تر می کنند.

در راه سفر به مراسم عروسی، لِیسی قهرمان داستان ما با مجموعه ای از اتفاقات پیش بینی نشده مواجه می شود که نتیجه انها سقوط آزاد امتیاز اجتماعی اوست. این اتفاقات ناخوشایند با کنسل شدن پرواز او و عصبانی شدن و مشاجره او با کارمند هواپیمایی شروع می شود و در طول سفر دشوار او تداوم می یابد که نتیجه آنها سقوط امتیاز او به 2.1 است.

وقتی به نزدیکی محل عروسی می رسد دوست او نائومی تماس می گیرد و در کمال ناباوری به لِیسی می گوید که دیگر لازم نیست در عروسی شرکت کند زیرا با امتیاز اجتماعی 2.1 حضور او تنها سبب سرشکستگی نائومی نزد مهمانانش خواهد بود ... و بقیه داستان که نهایتا به سقوط لِیسی به صفر و زندانی شدنش و نهایتا کنار رفتن نقاب و بیان چهره ای منتهی می شود که مدتها پشت ماسک اجتماعی او پنهان مانده بود.

جایی از این داستان زنی سالخورده با امتیاز 1.4 که راننده یک کامیون است و او را برای مسافتی سوار می کند مکالمه ای عمیق و جالب با این دختر جوان دارد. این زن سالخورده برای او تعریف می کند که زمانی امتیاز او 4.6 بوده است ولی سرطان همسرش که امتیاز 4.3 داشته و مرگ او به دلیل ناتوانیش برای استفاده از امکانات افرادی با امتیاز بالاتر از 4.4 باعث شد او روش زندگی خود را به صورت جدی بازنگری کند. او تصمیم گرفت با خود و دیگران صادق باشد و نقابش را کنار گذاشت و خیلی زود دریافت که هیچ کس در دنیایی که بر اساس لایکها ارزش انسانها را ارزیابی می کند هیچ اهمیتی به صداقت نمی دهد.

به سرعت همه دوستانی که به ظاهر دوست او بودند ولی در حقیقت تنها رابطه آنها با هم مبادله لایکها بود شروع به ریزش کردند و با ریزش آنها او احساس کرد که اندک اندک سبک تر و از دروغها آزاد تر می شود. حسی شبیه از پا در آوردن کفشی تنگ! این بانوی سالخورده از قهرمان داستان ما لِیسی Lacie می پرسد که چه می خواهد و به چه می خواهد برسد و برای چه چیزی می جنگد؟ لِیسی پاسخ می دهد برای خوشحال بودن ... اینکه بتواند نفسی عمیق بکشد و فکر کند که راضی است ولی پیش از رسیدن به آن نقطه ناچار است این بازی احمقانه لایکها را ادامه دهد برای اینکه دنیا اینگونه طراحی شده است. دنیایی که در آن اهمیت آدمها و مطالب و همه چیز بر اساس عقاید عمومی و این لایکها تعیین می شود.

این قسمت از مجموعه "آیینه سیاه "که تصویری کاریکاتور گونه و اغراق شده ولی قابل لمس و عمیقا قابل احساس از دنیای امروز را در برابر ما قرار می دهد، این سوال مهم را از ما می پرسد که رابطه ارزش ما و لایکها چیست؟ رابطه ما با دیگران؟ با دنیای اطراف؟ با آنچه که می بینیم و در برابرمان قرار می گیرد؟ صداقت و راستی با خود و دیگران در این دنیا چه جایی دارد؟ عمق ما در پس نقاب اجتماعی مان چقدر است؟

گفته می شود که در یک مکالمه آزاد و معمولی عادت کلی ما این است که 40% از زمان مکالمه را در رابطه با خود حرف بزنیم. احتمالا همین میزان از پستهای شبکه های اجتماعی ما نیز احتمالا به طور معمول در رابطه با خود ماست. نوشته هایی در رابطه با خودمان، عکسهایمان و جاهایی که می رویم و یا به شخص ما مربوط است. شاید بتوان بر این اساس شکلی از تقسیم بندی به این شکل ارائه داد که هر یک از ما در شبکه های اجتماعی یا بیش از 40% مطالب خود را به شخص خود اختصاص می دهیم و یا کمتر از 40%. حال به این سوال فکر کنید ... چند درصد از پستهایی که شما به اشتراک می گذارید و در انتظار لایک خوردن آنها توسط دیگران می نشینید در رابطه با شخص خودتان است؟ من قضاوت در رابطه با معنای این تقسیم بندی و جایی که شما خود را در آن قرار می دهید به خود شما واگذار می کنم ولی دوست دارم به دو نکته اشاره کنم. یکی در رابطه با لایکهایی که ما شخصا می گیریم و دیگری لایکهایی که مطالبی که آنها را به اشتراک می گذاریم و شخصی نیستند ولی ما آنها را ارزشمند می دانیم.